تبليغاتX
کلبه

یه سلام دیر

یه سلام دیر اما صمیمی

دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده بود، فقط خواستک بیام و اظهار وجود کنم.

دلم واسه همه ی دوستای دبیرستانی و دانشگاهی وبلاگیم تنگ شده، حسابی...

اومدم که بگم طبق اس ام اساتون، بی معرفت و فراموشکار نیستم...

راستی مشغول ترجمه هشتم، و احتمالا جند وقت دیگه مغزم میشه ترکیبی از تمام علوم

سعی میکنم تند تند بیام اینجا...

آها اینم بگم دوباره امسال شرمنده ی عطیه شدم و نتونستم برم  دیدنش، دیگه رومم نمیشه تو وبش نظر بذارم


 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه 1387/12/03 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت


اگر بار دیگر می زیستم

من متن زیر را خیلی دوست دارم.

 

اگر بار دیگر می زیستم

سخن کمتر می گفتم و بیشتر گوش می سپردم

دوستانم را به شام دعوت می کردم بی آنکه

نگران لکه ای باشم که بر فرش افتاده

یا مبلی که رنگ و رویش رفته است

آن شمع صورتی را که شکل گل سرخ دارد به جمع می آوردم و می سوزاندم

تا مبادا در آن کنجی که پنهانش کرده ام آب شود

با احساس بیماری به رختخواب می رفتم بی آنکه فکر کنم

بدون من جهان از حرکت باز خواهد ایستاد

اگر بار دیگر می زیستم

" دوستت دارم " ها و " مرا ببخشید " های بیشتری می گفتم.

بس کن،

بر سر چیزهای کوچک، تا این حد برافروخته نشو

نگران این نباش که چه کسی تو را دوست ندارد؛

بیا در عوض، از حضور آنان که دوستمان دارند لذت ببریم.

بیا تا به آنچه خداوند به ما ارزانی داشته است بیاندیشیم.

زندگی کوتاهتر از آن است که بگذاری از کنارت بگذرد.

                                                 

                                                   (  آرمابامبک در بستر بیماری  )

 

 

این هم دو بیت از خودم که در سالهای دبیرستان گفته بودمش؛

 

تمام هستی من لای عشق جا مانده

                                     شکوه عاشقیم ، اشتیاق ناخوانده

مرا به وسعت آفاق می کشاند عشق

                                    به آن حضور بلندی که زیر پا مانده.

 


 

نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه 1386/04/12 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


...

خراب آباد دلهایی ، خرابم می کنی هر شب

       از آن افسانه های ناب نابم می کنی هر شب

من هرشب بی تومی میرم وبا تونورمی گیرم

       من امشب سور می گیرم وچونان هر شبم،هر شب

 

گاه از آنچه که فکر می کنم هم به من نزدیکتری

نزدیکتر از من به من ، آمده ام تا از تو بنویسم ،اما نمی دانم از کجا شروع کنم

از منی که نمی شناسمش

یا تویی که ...

نه می شناسمت ، نه نمی شناسم.

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

از تو نوشتن روح می خواهد

نور

عشق

اینجا برای از تو نوشتن عشق می خواهد

که من ندارم

پس عاشقم کن

آنسان که تمام زندگیم سرشار از حضورت شود

دریاب مرا

خدایی کن بر من

خدای من


 

نوشته شده توسط محدثه در یکشنبه 1386/03/27 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


یاس بوی مهربانی می دهد

شبی که چشمهای بیگناه من

        نگاه عارفانه ی تو را سراغ می گرفت

                                             از غروب سرخ خون

چه می شنید از صدای آفتاب

                             که ناگهان دلش گرفت

مورخ زمان ما

               چه می نوشت از سکوت رودها

                                             که در میان آب و آتش و جنون

 قلم شکست و

         صفحه های بیقرار دفترش

                        حضوری از ترانه های درد را

                                                بهانه می گرفت.

سلام بر مهربان بانوی آفتاب  فاطمه.                         


 

نوشته شده توسط محدثه در چهارشنبه 1386/03/09 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت


من امشب آمدستم وام بگذارم

 

چه اسفندها٬ آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند

این روزها می رسی از همین راه.    ( قیصر امین پور )

فردا٬ ۳۱ اردیببهشت٬ من٬ تولد

جمعه: مامان و بابا و مهدیه ٬ برام یه جشن خونوادگی گرفتن. هدیه ٬ کیک٬ میوه ...و یه دنیا عشق. چقدر خوبه که ما دور همیم. چقدر خوبتر میشه که همیشه دور هم باشیم.

جمعه: وقتی قرار شد فال حافظ بگیرم (نمی دونم چرا ) یه بغض خیلی سنگینی گلومو گرفته بود٬جرأت نمی کردم به چشماشون نگاه کنم.

فردا: ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه بعد از ظهر من متولد میشم. من متولد میشم؟دوباره؟؟؟

 میخوام امشب از اینجا به همه اونایی که می شناسمشون مخصوصاْ مامان و بابا و مهدیه بگم که خیلی خیلی خیلی دوستشون دارم.

- گزیده اشعار قیصر جلومه ٬ یاد چند سال پیش میفتم که با بچه های مدرسه رفتیم نمایشگاه کتاب٬ من و عطیه با هم بودیم ٬یادش بخیر.عطیه اما حالا انگلیسه. دلم براش تنگ شده.

هــــــــــــــــــی٬ من امشب شدم مثل پیرزنا٬ ولم کنی تموم خاطره های زندگیمو تعریف میکنم با همه آدماش.

-منتظر فردا هستم.

-امروز هم٬ ما هر چه بوده ایم همانیم

ما باز می توانیم

هر روز ناگهان متولد شویم

ما

همزاد عاشقان جهانیم              (قیصر امین پور)

 

 

 


 

نوشته شده توسط محدثه در دوشنبه 1386/02/31 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت


بهار می آید

یا مقلب القلوب و الابصار...

حرفها دارم

اما

 بزنم یا نزنم

یا مدبر الیل والنهار ...

یا محول الحول والاحوال

دریاب ما را

بهار می  آید

مبارک

 


 

نوشته شده توسط محدثه در چهارشنبه 1386/01/01 ساعت 3:26 موضوع | لینک ثابت


قرآن و آینه

و آغاز می کنم با نام مهربان پروردگارم

 الله نور السموت و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح ، المصباح فی زجاجة ، الزجاجة کانها کوکب دریٌّ یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة ولا غربیة یکاد زیتها یضیءُ و لو لم تمسسه نارٌ نورٌ علی نورٌ...

خداوند نور آسمانها و زمین است ، داستان نورش به مشکاتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشه ای که تلإ لو آن گویی ستاره ایست درخشان و روشن از درخت مبارک زیتون که با آنکه شرقی و غربی نیست شرق و غرب جهان بدان فروزانست و بی آنکه آتشی زیت آن را برافروزد خود به خود جهانی را روشنی بخشد ، که پرتو آن نور حقیقت بر روی نور معرفت قرار گرفته...

 سوره ی نور ، آیه ی 35

و اما حافظ شیراز : بر سر آنم که گر ز دست بر آید .... دست به کاری زنم که غصه سر آید

 این هم از قر آن و آینه ی کلبه ی من. راستی ، سلام .


 

نوشته شده توسط محدثه در چهارشنبه 1385/12/16 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting